ریشهیابی تاسیس سازمان مجاهدین خلق؛ ظرف و مظروف در تاریخ معاصر ایران (قسمت اول)
تاسیس سازمان مجاهدین خلق
«برای درک چراییِ تأسیس این سازمان در سال ۱۳۴۴، باید به یک دهه قبلتر یعنی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برگردیم. نسلی که شاهد سقوط دولت ملی دکتر مصدق بود، یک درس تلخ و تاریخی گرفت: جامعهای که مبارزه میکند اما تشکیلات منسجم، علمی و ساختاریافته ندارد، در برابر ضربهی استبداد و دخالت خارجی دچار پراکندگی و فروپاشی سریع میشود.

بنیانگذاران سازمان—محمد حنیفنژاد، سعید محسن و اصغر بدیعزادگان—از دل همین سرخوردگیِ تاریخی برخاستند. آنها به این صرافت فکری رسیدند که مبارزه دیگر نمیتواند به صورت محفلهای سنتی یا عواطف زودگذر ادامه یابد. آنها دین و تفکر مترقی را با سازماندهی مدرن ترکیب کردند تا پاسخگوی آن خلأ بزرگ باشند. اینجا بود که نخستین بارقههای یک «اندیشه و ارادهی سازمانیافته» شکل گرفت تا نگذارد تجربهی تلخِ سرکوبِ دستاوردهای ملی دوباره تکرار شود؛ اندیشهای که برای حفظ خود، نیاز به ساختاری به نام سازمان پیدا کرد.»
اینجا فراموش نکنیم که سازمان بوجود نیامد که اندیشه و فکر بسازد، بلکه برای صیانت از آن اندیشه و تفکر تأسیس شد. اشتباهی که از خیلیها میبینیم و میشنویم دقیقاً همین موضوع ظریف است که در زیر خروارها روایات و فرضیهها پنهان شده است.
تاریخ سیاسی معاصر پر از نامها و تشکیلات است؛ اما کمتر جریانی توانسته بیش از شصت سال دوام بیاورد. چرا؟ چون در پشتِ هر تشکیلات مادی، یک «اندیشه و تفکر» جریان دارد. امروز میخواهیم از دوقطبیهای کاذبِ پروپاگاندا عبور کنیم و ببینیم آن تفکری که در سال ۱۳۴۴ متولد شد، چه بود و چطور از میان طوفانها سر برآورد.
از بنبست دهه چهل تا نیاز به تشکیلات
تاسیس سازمان مجاهدین خلق
نیمه دهه چهل، بنبست سیاسی کامل بود. در چنین فضایی، حنیفنژاد و یارانش به یک صرافت فکریِ بنیادین رسیدند: مبارزه دیگر نه یک واکنش احساسی، بلکه یک «علم و اراده» است. آنها به دنبال این بودند که دین را از خرافات و انفعال نجات دهند و آن را به موتور محرکِ عدالت و آزادی تبدیل کنند (به قول دکتر هزارخانی که میگویند مجاهدین غبار از رخ دین زدودند).
من به شخصه اعتقاد دارم که مجاهدین هیچوقت درصدد این نبودهاند که تبلیغ دین کنند یا کسی را تشویق یا مجازات کنند بخاطر مذهب؛ بلکه آن چیزی که من درک کردم این بوده که هرجایی از دین سخن به میان آورده باشند، در راستای انقلابیگری بوده و ربط آن با هر اتفاق و رویدادی در راستای مبارزه معنا یافته است.
اما چرا سازمان نیاز شد؟ این یک «سازمان» نبود که ابتدا متولد شد، بلکه یک «اندیشه و جهانبینی» بود که برای زنده ماندن در میدان عمل، نیاز به یک ظرفِ تشکیلاتی پیدا کرد.
طوفانهای سهمگین؛ از ضربه ۵۰ تا بحران تغییر ایدئولوژی
تاسیس سازمان مجاهدین خلق

اما این تشکیلات نوپا، بسیار زود با طوفانهای سهمگینی روبهرو شد. در سال ۱۳۵۰، دستگاه امنیتی پهلوی (ساواک) ضربه مهلکی به سازمان وارد کرد؛ رهبران اصلی دستگیر شدند و در سال ۱۳۵۱، بنیانگذاران سازمان به همراه تعدادی از اعضای کادر مرکزی تیرباران شدند. در این میان، تنها مسعود رجوی بود که حکم اعدامش با تلاشهای برادرش دکتر کاظم رجوی و فشارهای بینالمللی به حبس ابد تبدیل شد.
درست در روزهایی که به نظر میرسید پرونده این سازمان برای همیشه بسته شده، ضربهی ویرانگر دیگری از درون به پیکر آن وارد شد: انحراف و تغییر ایدئولوژی به مارکسیسم در سال ۱۳۵۴ (توسط جریانی که بعدها اپورتونیستهای چپنما نام گرفتند). این بحران، تشکیلات را تا مرز فروپاشی کامل و تسویه حسابهای درونگروهی پیش برد. سازمانی که در آستانه انقلاب ۵۷ سر برآورد، دیگر آن تشکیلات سادهی دهه ۴۰ نبود؛ بلکه از یک جراحی سخت، خونین و پرهزینه جان سالم به در برده بود تا با پوستهای جدید وارد کوران حوادث انقلاب شود.
اما نکته اینجاست: ظرف آسیب دید، اما مظروف و ارادهی مقاومت باقی ماند. نسلی تازه با اتکا به اصالتِ همان اندیشهی اولیه، از میان خاکسترِ این بحرانها برخاست تا خود را به آستانه انقلاب ۵۷ برساند؛ آنها نشان دادند که تفکرِ ریشهدار با اعدام و انحرافِ ظاهری از بین نمیرود.
در قسمتهای بعدی، سراغ سالهای اول انقلاب ۵۷ خواهیم رفت تا این نیاز به تاسیس و بقای سازمان را بیشتر کالبدشکافی کنیم. هدف ما ساخت یک مستند طولانی نیست، بلکه تفکیک هوشمندانهی «ظرف و مظروف» و آگاهیبخشی در برابر لایههای تحریف است؛ چرا که نیاز امروز جامعه ایران، شناخت واقعیتهای عمیق و اصولی است.
